Friday, August 27, 2004

بياد هزاران گل سرخ پرپر شده در زندانهای خمينی دژخيم در



بياد هزاران گل سرخ پرپر شده در زندانهای خمينی دژخيم در
تابستان ۱۳۶۷


حباب
(از مجموعه قصة سوري, سرو)

مجيد قدوسي خودش آمده بود. پاسدار محافظش در سلول را باز كرد و او آمد تو. همين طوري هم كه بيرون ايستاده بود مي‌شد شناختش. خودش بود. بدون معطلي آمد تو و به‌علي‌آقا، كه دم در سلول افتاده بود، لگدي زد و فرياد كشيد:‌«يا الله بلن شين كار داريم». دو سه نفري كه زير يك پتو مچاله شده بودند هر يك از يك گوشهٌ پتو سر بلند كردند. بقيه هم كم و بيش تكاني خوردند. مجيد قدوسي دوباره داد زد:‌«مگه نگفتم بلن شين؟ پس چرا اين قدر معطل مي‌كنين؟». آشكارا دستپاچه بود و عجله داشت. سلول از تلاطم بچه‌ها پر شد. مجيد قدوسي مجبور شد يك پايش را بيرون بگذارد. بعد به‌پاسدار دومي كه محافظش بود اشاره‌اي كرد و آهسته چيزي گفت. پاسدار معطل نكرد و بدو رفت طرف زير هشت. هنوز جمع و جور نشده بوديم كه صداي باز شدن در زير هشت را شنيديم. مجيد قدوسي، كه يك پايش بيرون بود، دست انداخت و آرنج علي آقا را گرفت و كشيد بيرون. پتوي نيمه‌بسته از دستهاي او به‌زمين افتاد. تا خواست چيزي بگويد مجيد قدوسي زد توي سرش. علي آقا حرفش يادش رفت. ولي مجيد قدوسي همان طور كه با مشت و لگد او را مي‌زد نعره كشيد:‌«كره خر مگه نميگم زود باش!». علي آقا كه به‌گوشهٌ راهرو افتاد آمد سراغ ما. دوباره داد كشيد و گفت لازم نيست پتوها را جمع كنيم. حتي لباس هم نمي‌خواهد بپوشيم. بايد، زود، راه مي‌افتاديم.
حسن زير چشمي به‌من نگاه كرد. فهميدم مي‌پرسد چه خبر است. با حركت لب و ابرو پيام دادم‌«نمي‌دانم». اما سر و صداي سلولهاي ديگر نشان مي‌داد كه تنها با ما كار ندارند. قاعدتاً «انتقال» هم نبود. مي‌دانستيم تازه خيلي از بچه‌هاي گوهردشت را هم آورده‌اند اين جا. يادم آمد پاسدار پست ديشب به‌هم‌پستش مي‌گفت حاج مجتبي مرخصي فردايش را لغو كرده. از چند روز پيش هم فهميده بوديم كه خبرهايي هست. اصلا اوضاع بعد از «دو به‌ششصد» فرق كرده بود. خبرهاي جسته و گريخته كه رسيد ما هم فهميديم اوضاع فرق كرده است. اما «حسين علوي» تنها كسي بود كه از سلول ما ملاقات داشت. او را هم دو هفته پيش با سري دومي‌ها برده بودند. بعد از او بي‌خبرِ بي‌خبر مانديم.
حسن به‌بهانهٌ جستجوي دمپايي‌اش خودش را رساند به‌من. زير لب گفت:‌«‌حتماً خبريه». بدون اين كه نگاهش كنم زمزمه كردم «حتماً». حسن گفت:‌«فكر نمي‌كني اين يارو تازه وارده آنتن بوده؟». با بي‌حوصلگي گفتم:‌«نه بابا چي چي رو آنتن بوده». مجيد قدوسي مهلت نداد ادامه بدهم. توي دلم گفتم: «يارو بندهٌ خدا اصلا سياسي نيست». اما بلافاصله ته دلم لرزيد. گفتم نكند بازهم دارم خوش‌خيالي مي‌كنم. اين جور موقع‌ها هميشه ياد جريان «قزل» مي‌افتم. آن بابا هم سياسي نبود. بنگي بود. ولي آورده بودندش توي ما تا براي حاج داوود خبر ببرد. ما هم اول حبسمان بود. سادگي كرديم. ازش راديو خواستيم بخريم. طرف رفت گزارش داد. فردا 15نفر ازبچه‌ها را بردند انفرادي. حاج داوود مي‌گفت مي‌خواسته‌ايم بي‌سيم درست كنيم تا با فرانسه تماس بگيريم. يك ماه تمام توي انفرادي بوديم.
ازدر سلول كه درآمدم با شك و خشم به‌علي‌آقا نگاه كردم. يعني آن اعتمادي كه به‌من كرده بود و حرفهايي كه زده بود همه‌اش دروغ بود؟ ته دل راضي نمي‌شدم به‌او به‌چشم آنتن نگاه كنم. ريشش را، از روزي كه آمده بود، نزده بود. تيغ تيغ و بور، صورتش را استخواني‌تر نشان مي‌داد. چشمهايش آن قدر وغ زده و ترسيده بود كه اصلا مثل چشم مرده‌ها بود. شب اولي كه آوردندش اين جوري نبود. گويا باورش نمي‌شد كه كارش اين قدر بيخ پيدا كند. مي‌گفت برادر زنش كه افسر شهرباني‌است حتما دنبال كارش را خواهد گرفت. اگر هم تحقيقات كنند چه بهتر! چون تا آن موقع گذرش حتي به‌كميته هم نيفتاده است. حالا هم يك سوءتفاهمي شده. انشاالله به‌زودي رفع مي‌شود. پسر خواهرش از همين سربازها بوده كه مدتي اسير بوده. بعد آزاد شده، برگشته. حالا سپاه آمده سراغش دستگيرش كرده. او را هم گرفته‌اند كه چرا يك «منافق» را به‌خانه‌اش راه داده. هر چه قسم خورده كه بابا اين خواهرزادهٌ من است. او را از بچگي مي‌شناسم. هفت ماه ونيم تمام توي جبهه بوده، اسير شده، چند ماه آن جا بوده بعد آزادش كرده‌اند. منافق چي چيه؟ ناسلامتي او آمده مثلا خانهٌ دايي‌اش ميهماني تا بعد از چند روز برود مشهد سرِ‌كار و زندگي‌اش. اما «برادران» باورشان نشده و گفته‌اند منافقين بي‌خودي كسي را آزاد نمي‌كنند. البته يك مقداري عصباني بوده‌اند. براي همين هم او را جلو زنش كتك زده‌اند. اما اشكالي ندارد. بازجويش گفته حالا وقت سر خاراندن ندارند. فعلا برود تا وقتش كه شد صدايش مي‌زنند. اگر تحقيقات كنند مي‌فهمند كه او بي‌گناه است از قديم گفته‌اند سر بي‌گناه پاي دار مي‌رود اما بالاي دار نمي‌رود. او اصلا به‌فكر خودش نيست. چون از خودش مطمئن است. كاري نكرده و امروز نشد، فردا، آزاد مي‌شود. ولي خانمش بنده خدا با دو تا بچهٌ قد و نيم قد چه كند؟ بزرگه پسر است. و مهر ماه امسال به‌مدرسه رفته. ولي دومي، كه چهار سال و نيمش است، دختر است. ازشكل و قيافه بيشتر به‌مادرش كشيده. ولي مثل «خانم» مظلوم است. خانم هم آن جوري‌ها دست و پا ندارد كه بتواند اين ور و آن ور برود. حتما قلبش مي‌گيرد. دوباره مي‌افتد توي رختخواب. دكتر سفارش كرده بود نبايد دچار هيجان شود. بعد از بمبارانها رعشه گرفته بود. شبها توي خواب جيغ مي‌زد. مدتها اين دكتر و آن دكترش كرده‌اند تا اين اواخر بحمدالله كمي بهتر شده. حالا حتماً باز همان جوري مي‌شود. شايد هم بدتر. اگر مي‌توانستند اداره را يك جوري درست مي‌كردند خيلي خوب مي‌شد. خدا كند آن جا ديگر به‌خنس نخورند. لواساني رييس جديدشان از آن مادر به‌خطاهاي مقرارتي است. براي خودشيريني هم كه شده عوض يكي، شش تا گزارش رد مي‌كند. خودش «انجمن»ي بوده وارد است. مي‌داند به‌كجا بدهد. يا چه جوري بنويسد. هر وقت كه «برادران» فهميدند او كاري نكرده و آزاد شد حتما بايد يك كاغذي بگيرد ببرد اداره. بايد حسابي توي كاغذ آورده شود كه او كاره‌اي نبوده است. حتي اگر بشود يك معذرت خواهي هم ازش بكنند خيلي بهتر مي‌شود. آن وقت ديگر هيچ كس، حتي انجمن اسلامي اداره هم، نمي‌تواند هيچ غلطي بكند.
به‌اين جا كه رسيده بود حسن چشمك‌زنان گفته بود:‌«مثل آمريكا كه هيچ غلطي نتونست بكنه!». و همهٌ ما زده بوديم زير خنده. علي آقا جا خورده بود. نفهميده بود براي چه مي‌خنديم و هاج و واج ما را نگاه كرده بود. درست مثل حالا كه گوشهٌ راهرو ايستاده و دارد مجيد قدوسي و پاسدارها و بچه‌ها را نگاه مي‌كند.
مجيد قدوسي بعد از اين كه همه از سلول در آمديم، مي‌آيد و مي‌شمردمان. با اوقات تلخي به‌كاغذي كه در دستش هست نگاه مي‌كند و مي‌گويد:‌«اينا پونزده نفرن. پنج تاي ديگه‌شون كجاس؟». پاسدار پست جوابش را مي‌دهد كه چند روز پيش «منتقل» شده‌اند. مجيد قدوسي منتظر نمي‌ماند و مي‌گويد چشم‌بندهايمان را از همان جا بزنيم و زود راه بيفتيم. پاسداره چشم‌بندها را مي‌دهند. دو تا كم است. اما آنها منتظر نمي‌مانند. فرنچ‌ها را از تن من و حسن در مي‌آورند و روي سرمان مي‌اندازند. بعد به‌رديف يك، دست روي شانه‌هاي هم مي‌گذاريم و راه مي‌افتيم.
تقريبا را ه را حفظ هستيم. مي‌دانيم كجا بايد بايستيم و كجا بايد بپيچيم. از در راهرو كه در مي‌آييم سوار ماشينمان مي‌كنند. مي‌فهميم مقصد حسينيه است. اما صبح به‌اين زودي و حسينيه؟ تا به‌حال كه سابقه نداشته! توي ماشين حسن دست مي‌گذارد روي زانويم. من هم با آرنج مي‌زنم به‌پهلويش. يعني كه خودمم. آهسته آهسته شروع مي‌كند با انگشت به‌زانويم مورس زدن. از سوراخ فرنچم مي‌بينم كه پاسدارها با عجله برمي‌گردند. صداي مجيد قدوسي مي‌آيد كه : «سلول بعدي رو بيارين». حسن مورس مي‌زند تا از بچه‌هاي ديگر خبري بگيرم. پاسداري دم در ماشين ايستاده است. الكي سرفه مي‌كنم. حسن مي‌فهمد هوا مناسب نيست. بچه‌هاي سلول بعد را كه مي‌ريزند روي سرمان ديگر جاي نفس كشيدن نداريم. اما برايمان بهتر است. حسن ديگرمورس نمي‌زند. آهست زمزمه مي‌كند: «نكنه بازم بچه‌ها حمله‌اي كرده‌اند». مي‌گويم: «شايد». يك نفر كه روي ما افتاده مي‌گويد اوضاع خيلي قاراشميش است. مي‌خواهند ببرند اعداممان كنند. حسن مي‌خندد. و من براي عاديسازي سعي مي‌كنم صداي نفسم را بلند كنم. آه مي‌كشم و بلند مي‌گويم: «يا علي!». علي آقا يك دفعه از گوشهٌ سمت راست ماشين داد مي‌زند: «من!». و بعد بدون اين كه منتظر بماند ادامه مي‌دهد: «من هستم قربان! علي صفاپور من هستم!». همه مي‌زنند زير خنده. حيف كه قيافه‌اش را نمي‌شود ديد. والا حتما با همان چشمهاي ازكاسه درآمده نگاه مي‌كند و متعجب است كه به‌چه مي‌خنديم. يكي از بچه‌ها مي‌گويد: «بيشين بابا دلت خوشه!».
ماشين مي‌پيچد و ما دوباره روي هم مي‌غلتيم. معلوم است براي اين كه رد گم كنند الكي دارند دور مي‌زنند. حسن پاي كسي را كه افتاده روي صورتش كنار مي‌زند و مي‌گويد: «داداش اقلا بذار اونا اعداممون كنن اسممون بره تو ليست شهدا». پا جمع مي‌شود و من فرنچم را بيشتر كنار مي‌زنم. حسن نفس تازه مي‌كند. مي‌گويد: «داشتم خفه مي‌شدم». به‌بچه‌ها نگاه مي‌كنم. 30-40 نفري مي‌شويم كه توي هم چپانده شده‌ايم. آن قدر پر است كه پاسدارها جاي سوار شدن نداشته‌اند. در را به‌سختي بسته‌اند و مي‌دانيم كه با ماشين ديگري دارند اسكورتمان مي‌كنند.
يكي ديگر از بچه‌ها چشم‌بندش را بر مي‌دارد و مي‌گويد: «اقلاً اين روز آخر چهار تا آدم ببينيم و بريم اون دنيا». نفس بلندي مي‌كشد و ادامه مي‌دهد:‌«زندگي چقدر زيباست!». يكي ديگر «هيس س س...» بلندي مي‌كشد. بچه‌ها خطر را احساس مي‌كنند و ساكت مي‌شوند. اما كسي كه چشم‌بندش را باز كرده ول كن نيست. مي‌گويد:‌«كسي غريبه نيست...». حسن مي‌گويد اوضاع درست مثل مهر60 شده. آن موقع هم همين جوري بچه‌ها را دسته دسته براي اعدام مي‌بردند. به‌پاسدار خودشان هم رحم نكردند. كسي كه چشم‌بندش را باز كرده مي‌گويد:‌« با اين تفاوت كه حالا از ترس مرگ دست به‌قتل‌عام زده‌ن». علي آقا با لكنت مي‌پرسد:‌«ق ق ق قتل‌عام؟». حسن مي‌خندد و مي‌گويد:‌«نترس بابا با تو كار ندارن!». ولي كسي كه چشم‌بندش را باز كرده مي‌گويد:‌«چي چي رو كار ندارن؟ همه رو از دم تيغ مي‌گذرونن». يكي ديگر مي‌گويد:‌«همين ديروز 300نفر رو اعدام كرده‌ن». صداي ابوالفضل را مي‌شناسم. با هم توي قزل بوديم. مي‌گويم:‌«طوطي». بعد صداي طوطي در مي‌آورم. ابوالفضل قاه قاه مي‌خندد و صدايم مي‌كند. مي‌فهمد من هم آن جا هستم. احوال طوطي را مي‌پرسد. مي‌گويم با دستهٌ قبلي از سلولمان بردندش. آهي مي‌كشد و مي‌گويد حتما تا به‌حال اعدام شده. حسن مي‌پرسد كي را مي‌گويم؟ مي‌گويم قاسم طوطي را. بعد از ياد آوردن چهرهٌ خندان قاسم، وقتي كه پاسدارها را توي بند علاف «طوطي» كرده بود، خنده‌ام مي‌گيرد. يك صبح تا ظهر آنها را سر كار گذاشته بود كه طوطي وارد بند شده. چند شب وقتي مي‌خوابيديم بالاي سر دو تا از آنتنها صداي طوطي در مي‌آورد. بعد خودش چو انداخت كه ديشب طوطي ديده است. بالاخره پاسدارها ريختند توي بند تا طوطي را دستگير كنند. حاج داوود بيشتر از همه گرفته شده بود. در گزارش يكي از آنتنها آمده بود كه بچه‌هاي بندهاي مختلف به‌وسيلهٌ طوطي حرفهايشان را به‌يكديگر منتقل مي‌كنند. حاج داوود به‌دنبال «كشف ارتباط» تا ظهر تمام كارتن لباسهايمان را هم گشت. آخر سر هم به‌اين نتيجه رسيد كه احتمالا طوطي در بند ديگري است. بعد از آن قاسم شد قاسم طوطي. ابوالفضل مي‌گويد:‌«بالاخره طوطي كار داد دستش». حسن با بي‌حوصلگي جواب مي‌دهد:‌«نه بابا به‌او مسائل ربطي نداره». كسي كه چشم‌بندش را باز كرده مي‌گويد:‌«علتش اينه كه آدم دم مرگ بيشتر لگد مي‌زنه تا شايد عزرائيل دست از سرش برداره، اينا از شاه خوب درس گرفته‌ن». و در جواب «درس» علي آقا ادامه مي‌دهد: «مگه يادت نيس گفت بزرگترين اشتباهش آزادي زندونياي سياسي بود». علي آقا بازهم نمي‌فهمد. مي‌پرسد: «خب كي خواست آزاد كنن؟ نكنن! اما چرا دسته دسته قتل‌عام مي‌كنن؟». و حسن كلافه شد و گفت: «خب خنگ خدا اگه نكنن اونا ميآن آزاد مي‌كنن». باز هم علي آقا مي‌پرسد: «كيا؟». حسن ديگر جواب نمي‌دهد. اما كسي كه چشم‌بندش را باز كرده مي‌گويد: «همونا كه تا دروازهٌ كرمانشاه اومدن». علي آقا با دلسوزي مي‌پرسد، نمي‌شود كاري كنيم كه اعداممان نكنند. يك جوري، با يك حرفي، يك سياستي، چيزي. يكي از بچه‌ها كه تا به‌حال ساكت بوده است جوابش را مي‌دهد كه بعضي وقتها كار به‌جايي مي‌رسد كه تنها وظيفهٌ آدم باشرف مردن است. علي آقا تازه شير فهم شده ساكت مي‌شود. كسي كه چشم‌بندش را باز كرده مي‌گويد رژيم مي‌خواهد با قتل‌عام يأس حاكم كند. مي‌خواهم از او بپرسم ازبيرون چه خبر دارند كه ماشين مي‌ايستد. بچه‌ها سريع خودشان را جمع وجور مي‌كنند و ساكت مي‌شوند. فقط كسي كه چشم بندش را باز كرده همان طور مي‌ايستد. به‌او مي‌گويم چشم‌بندش را فراموش كرده است. مي‌خندد و مي‌گويد مي‌خواهد با چشم باز برود جلوي جوخه. حسن مي‌خواهد چيزي بگويد كه در باز مي‌شود. پاسداري فرياد مي‌زند زود پياده شويم. بعد دست يكي‌يكي‌مان را مي‌گيرد و به‌صف مي‌كند. به‌كسي كه چشم‌بندش را باز كرده كه مي‌رسد اول باورش نمي‌شود. با بهت مي‌گويد: «كي گفته چش بندت رو واز كني؟». او خونسرد جواب مي‌دهد: «من باز نكردم». بعد خونسردتر ادامه مي‌دهد: «خودش باز شد». پاسدار، باقنداق تفنگ مي‌افتد به‌جانش و فرياد مي‌كشد: «حالا به‌ات نشون مي‌دم. يا الله زود ببندش». خودش جلو مي‌آيد و چشم‌بند را مي‌بندد.
حسن باز هم پشت من قرار مي‌گيرد. وقتي دست راستش را روي شانه‌ام مي‌گذارد شروع مي‌كند به‌مورس زدن. شانه‌ام را، دوبار، بالا و پايين مي‌اندازم. مي‌فهمد خودم هستم. مجيد قدوسي راه مي‌افتد و فرمان حركت مي‌دهد. راه مي‌افتيم.
حسينيه نيست. حسينيه نه آن قدر دور است و نه آن قدر پله دارد. داريم وارد يك زيرزمين مي‌شويم.
حسن آهسته مي‌گويد: «خودشه». توي دلم از خودم مي‌پرسم: «حاضري؟». صداي حاج مجتبي به‌گوش مي‌رسد. ازپاسدارها مي‌خواهد كه «از اون طرف» ببرندمان. مجيد قدوسي هي مي‌گويد: «تند، تند، معطل نكنين». مي‌رويم يك گوشه‌اي مي‌ايستيم. پاسدارها مي‌گويند همان طور در جا بنشينيم روي زمين. كسي كه چشم‌بندش را باز كرده بود جلو من ايستاده است. دست مي‌برد و دوباره چشم‌بندش را باز مي‌كند. از سوراخ فرنچم او را نصفه مي‌بينم. پاسداري فرياد مي‌زند:‌«گوساله كي گفت چش بندت رو واز كني؟». بعد پاي ما را لگد مي‌كند و خودش را به‌او مي‌رساند. مهلت نمي‌دهد و با مشت و لگد به‌جانش مي‌افتد. كسي كه چشم‌بندش را باز كرده است دستهاي پاسدار را مي‌گيرد و نمي‌گذارد بزندش. پاسدار مي‌خواهد با لگد بزند كه تعادلش را از دست مي‌دهد و مي‌افتد روي ما. بچه‌ها كنار مي‌كشند. پاسدار به‌زمين مي‌خورد. پاسدارهاي ديگر مي‌ريزند و شروع مي‌كنند همه‌مان را زدن. مجيد قدوسي از دور فرياد مي‌زند:‌«چه خبره؟». يكي از پاسدارها داد مي‌زند:‌«شورش! شورش!». بچه‌ها ميدان را خالي مي‌كنند. مجيد قدوسي و حاج مجتبي سر مي‌رسند. حاج مجتبي وقتي جريان را مي‌شنود كه شورش با باز كردن چشم‌بند «اون درازه» شروع شده است مي‌گويد «او» را مي‌شناسد. بعد به‌«او» مي‌گويد راه بيفتد. و بلند بلند مي‌گويد:‌«اين يكي اصلا سؤال و جواب هم نداره. مي‌شناسمش». به‌ما مي‌گويد كه همان جا در جا بنشينم روي زمين. دست حسن مي‌آيد روي شانه‌ام. شانه‌ام را ، دوبار، بالا و پايين مي‌اندازم.
حين درگيري فرنچم را حسابي كنار زده بودم. الان هم الكي روي صورتم انداخته‌ام. تقريبا همه جا را با اين ور و آن ور كردن صورتم مي‌بينم.
جايي ك هستيم يك زير زمين بزرگ است كه تا به‌حال آن را نديده بودم. با چند نورافكن آن را روشن كرده‌اند. رو‌برويمان ميز بلندي با يك ميكروفن گذاشته شده. دور تا دورمان پاسدارها چيده شده‌اند. حسن آهسته مي‌گويد:‌«سؤال و جواب!؟». مي‌گويم:‌«آره». طرف چپ را نگاه مي‌كنم.حاج مجتبي كسي را كه چشم‌بندش را باز كرده مي‌برد پشت ميز خودش. به‌او مي‌گويد رو به‌ديوار بايستد. زير زمين تقريبا پر است. صد، صد و پنجاه نفري مي‌شويم. دست راستم علي آقا نشسته و همين طوري دارد مي‌لرزد. حسن دوباره تكرار مي‌كند. «چي مي‌خوان بپرسن؟». با آرنج به‌او مي‌زنم تا صبر كند. علي آقا با خودش حرف مي‌زند. درست كه دقت مي‌كنم حرف نمي‌زند. صداي دندانهايش است كه به‌هم مي‌خورند. چنگ مي‌اندازد و زير پيراهنم را با شدت فشار مي‌دهد. به‌او مي‌گويم آرام باشد. اطمينان مي‌دهم كه چيزي نيست. علي آقا مي‌پرسد:‌«چي مي‌خوان بپرسن؟». مي‌گويم نمي‌دانم. از پله‌هاي زير زمين يك عده ديگر را مي‌آورند. مي‌برند گوشهٌ ديگر زير زمين روي زمين مي‌نشانند. زير زمين ديگر اصلا جا ندارد.
حاج مجتبي مي‌رود پشت ميز. ميكروفن را مي‌گيرد دستش. اول فوت مي‌كند و بعد از اين كه صداي فوتش را از بلندگوها مي‌شنود دوباره آن را روي ميز مي‌گذارد. مي‌رود پردهٌ پشت ميز را كنار مي‌زند. كسي را دعوت مي‌كند. صدايش را نمي‌شنوم. اما آخوندي كه بلافاصله از پشت پرده بيرون مي‌آيد، نشان مي‌دهد كه حاج مجتبي چه گفته است. آخوند مي‌آيد و پشت ميز مي‌نشيند. خود حاج مجتبي هم كنار دستش مي‌نشيند. ميكروفن را دوباره مي‌گيرد دستش. بعد ازفوت مي‌گويد: «خب ، حالا همه همين جوري كه نشسته‌ايد چش بندهاتونو واز كنين». همه چشم‌بندها را بر مي‌دارند و با كنجكاوي به‌اطراف نگاه مي‌كنند.
حاج مجتبي شروع مي‌كند. اول مي‌پرسد او را مي‌شناسيم يا نه؟ هيچ كس جواب نمي‌دهد. حاج مجتبي خندهٌ كوتاهي مي‌كند و سينه‌اش به‌خس خس مي‌افتد. بعد بلافاصله ادامه مي‌دهد. كار دارند و بايد هر چه زودتر تمام كنند. معطل نمي‌شود و آخوند را معرفي مي‌كند. حاج آقا نيري از طرف خود امام است. براي تعيين تكليف زندانيها آمده تا با نظارت مستقيم خودش به‌كارها رسيدگي كند. حسن مي‌گويد يك بار ديگر هم او را در زندان ديده است. مي‌پرسم چه كاره است؟ حسن مي‌گويد نمي‌داند. «يه حرومزاده مثل اوناي ديگه». علي آقا با خودش قسم مي‌خورد كه كاري نكرده است. دروغ هم نمي‌گويد. كاري به‌سياست ندارد. مي‌خواهد زندگي شرافتمندانهٌ بي‌درد سر خودش را داشته باشد. چشمش مي‌افتد به‌يكي از بازجوها كه در سمت راست حاج آقا نيري ايستاده. بي‌اختيار نيم‌خيز مي‌شود و با دست به‌او علامت مي‌دهد. بازجو او را نمي‌بيند. علي آقا مي‌گويد: «خودشه، همون قد كوتاهه بازجوم بود». بعد وقتي به‌نتيجه نمي‌رسد با افسوس ادامه مي‌دهد:‌«اگه بشه ببينمش خودش توي جريانه. ميدونه من هيچ كاره‌ام».
حاج مجتبي مي‌گويد‌: « الحمدالله كسي نيست كه منو نشناسه. يا خودمو ديده‌ين يا عكسمو». به‌علي آقا مي‌گويم آرام باشد تا حرفهاي حاج مجتبي را بهتر بشنوم. حاج مجتبي ادامه مي‌دهد:‌«اين چن ساله من به‌همهٌ زندونيا گفته‌م آزادي را باهاس توي خواب ببينن. فوق فوقش اينه كه اول همه‌تونو مي‌ذاريم گوشهٌ ديوار بعد خودمون مي‌ريم». راست مي‌گويد. هركس با حاج مجتبي برخورد داشته اين را چند بار شنيده است. توي حسينيه هم جلو همه گفت. حاج مجتبي هميشه مي‌گفت اگر قرار باشد روزي «خلق قهرمان» بريزند توي اوين تا زندانيها را آزاد كنند، همه را به‌گلوله مي‌بندد. نمي‌گذارد يك نفرمان زنده در برويم. بعد هم سر خودشان هر چه آمد، آمد. نمي‌دانم حسن چرا مي‌خندد! علي آقا به‌گريه مي‌افتد. حسن مي‌گويد:‌ «پس معلومه ”خلق قهرمان” الان پشت ديوارهاي اوين‌اند». حاج مجتبي سينه‌اش را صاف مي‌كند:‌ «ما ديگه اين قدر جا نداريم بديم كه شماها رو نيگر داريم». حاج آقا نيري ريشش را مي‌خاراند. «نون اضافه نداريم بديم شما بخورين فردا بشين مار براي جون خودمون». حسن مي‌زند روي زانويم. با شادي مي‌گويد:‌«باور كن پشت ديواران». علي آقا قسم مي‌خورد كه اگر يك اعدام ببيند سنكوپ مي‌كند. زهره ترك مي‌شود. حاج مجتبي مي‌گويد: « بعد از جرياناي اخير من نظرم اين بود كه باهاس زودتر از هر چيز از شّر شماها خلاص شيم. اما از اون جا كه حضرت امام هميشه نظر رأفت و عطوفت به‌شماها دارن فرمودن تا آخرين شانس رو هم به‌شما بديم». حاج آقا نيري جابه‌جا مي‌شود. دو زانو مي‌نشيند روي صندلي. عبايش را دور خودش مي‌پيجد و سرفه مي‌كند. حاج مجتبي ادامه مي‌دهد:‌«براي همين هم حاج آقا نيري از طرف امام تشريف آوردن اين جا تا آخرين حرفها رو با شما بزنن». ميكروفن را مي‌دهد دست حاج آقا نيري. حاج آقا نيري دوباره سينه‌اش را صاف مي‌كند. اول آهسته آهسته شروع مي‌كند. حرف تازه‌اي ندارد. همه‌اش را از حرفهاي حاج مجتبي فهميده‌ايم. همهٌ زندانيها بايد براي آخرين بار موضع خودشان را نسبت به‌جمهوري اسلامي و حضرت امام مشخص كنند. حاج مجتبي مهلت نمي‌دهد:‌«يا اعدام يا امام». حاج آقا نيري از دستپاچگي حاج مجتبي دلخور مي‌شود. با متانت بيشتر حرف خودش را مي‌زند. «عطوفت» و «نظر لطف» امام را يادآوري مي‌كند. و حاج مجتبي با تردستي حرف را از او مي‌قاپد. دو باره تكرار مي‌كند:‌«همين امروز، همين الان، يا اعدام، يا امام». حسن مي‌غرد:‌«مگه تا به‌حال موضعمون مشخص نبود؟». علي آقا مجدداً قسم مي‌خورد كه با ديدن اولين اعدام زهره ترك مي‌شود. ازترس مي‌خواهد سكته كند. مي‌زنم روي پاي حسن. اما حسن گوشش بدهكار نيست. بلندتر قسم مي‌خورد كه مردم را پشت ديوارهاي اوين مي‌بيند. چند نفر بر مي‌گردند ما را نگاه مي‌كنند. علي آقا چشمهايش را بسته و دستهايش را مشت كرده است. اصلاً تكان نمي‌خورد. حسن دوباره قسم مي‌خورد كه در عرض هفت سالي كه زندان است هيچ وقت اين قدر يقين نداشته است. و از من هم مي‌خواهد تا به‌صداي مردم گوش كنم. مي‌گويد خودش دارد صداي شعارها را مي‌شنود. حاج مجتبي مي‌پرسد:‌«خب حالا كي امام رو قبول داره؟». همه سكوت كرده‌اند. پاسدارها قبضهٌ‌ مسلسلهايشان را بيشتر مي‌فشرند. مثل اين كه همه منتظر حرفهاي بعدي حاج مجتبي هستند. حاج مجتبي خوشحال است. دستهايش را به‌هم مي‌مالد و رو به‌حاج‌آقا نيري مي‌كند. مي‌گويد:‌«عرض نكردم؟». منتظر تأييد او مي‌ماند. اما او دست مي‌كند بغلش يك تكه كاغذ در مي‌آورد. ميكروفن را مي‌گيرد و مي‌پرسد:‌«يعني هيچ كس از شما امام رو قبول نداره؟». بعد از يك سكوت كوتاه اسمي را از روي كاغذ مي‌خواند. علي آقا است. علي‌آقا بلند مي‌شود. حاج آقا نيري براي اطمينان بيشتر مي‌پرسد:‌«علي صفاپور شما هستين؟». پاهاي علي آقا آن قدر تند مي‌لرزد كه انگار دارد به‌من لگد مي‌زند. بعد ا ز «بله»ي با لكنتش حاج آقا نيري مي‌پرسد:‌«تو هم امام رو قبول نداري؟». و بلافاصله اضافه مي‌كند:‌«تنه‌ات خورده به‌تنهٌ اينا؟». علي آقا به‌دست و پا مي‌افتد. قسم مي‌خورد بي‌گناه است. اصلاً هم با ما رابطه ندارد. اصلاً حرفهاي ما را نمي‌فهمد. مثل اين كه يك حبابي دور قلبش هست كه نمي‌گذارد حرفهاي ما را بفهمد. حاج آقا نيري با تأكيد مي‌پرسد امام را قبول دارد يا نه؟ علي آقا مي‌گويد:‌«بـ بـ بـ بله كه قبول دارم!». حسن مي‌گويد:‌«بيگير خفه‌اش كنيم!». مي‌زنم روي پايش و آرامش مي‌كنم. حاج آقا نيري مي‌گويد:‌«جونت بالا بياد ديگه پس چرا ساكتي؟». حاج مجتبي، دلخور و با اعتراض، مي‌پرد وسط حرفش:‌«چي چي رو قبول داره؟». علي آقا يك خورده وضعش بهتر شده. بلند مي‌گويد:‌«امام رو ديگه». حاج مجتبي مي‌گويد همهٌ ما را مي‌شناسد. يك رودهٌ راست توي شكممان نيست. هر چه مي‌گوييم دروغ است. مثل اين كه مي‌خواهد حرفش را در جا ثابت كند. مي‌پرسد:‌«امام رو به‌چي قبول داري؟». بعد پوزخند مي‌زند. علي آقا مي‌ماند چه بگويد. من و من‌هايش دوباره شروع مي‌شود. حاج آقا نيري مي‌آيد به‌كمكش. منظور حاج مجتبي اين است كه حضرت امام رو به‌چه صفتي قبول دارد؟ حاج مجتبي باز هم دور را از دست حاج آقا نيري مي‌گيرد. «يعني تو دلت نميگي به‌دجال بودن قبول دارم؟». علي آقا قسم مي‌خورد. «نه». حاج مجتبي ادامه مي‌دهد:‌«يعني نميگي قبول دارم ضد بشره؟». علي آقا باز هم قسم مي‌خورد. «نه». حاج مجتبي ول كن نيست. «يعني نميگي قبول دارم مرتجعه». علي آقا ديگر مي‌برد. به‌گريه مي‌‌افتد و نمي‌تواند جواب دهد. حاج مجتبي پيروزمندانه مي‌خندد. به‌حاج آقا نيري مي‌گويد:‌‌«عرض نكردم؟». حاج آقا نيري دلخور است. نمي‌خواهد بازي كاملا دست حاج مجتبي باشد. ريشش را مي‌خاراند و مي‌خواهد چيزي بگويد. حرفي ندارد. كسي كه چشم‌بندش را باز كرده بود يك دفعه مي‌پرد جلو ميز. با مشت مي‌كوبد روي آن و فرياد مي‌زند:‌‌«مرگ بر خميني...». حاج آقا نيري آن چنان سرش را به‌عقب مي‌كشد كه عمامه‌اش مي‌افتد. پاسدارها به‌طرف ميز هجوم مي‌برند. اول از همه دهان كسي را كه چشم‌بندش را باز كرده مي‌گيرند. شعارهايش نامفهوم مي‌شود. حاج مجتبي به‌پاسدارها كمك مي‌كند و او را كشان كشان مي‌برند. چند بار صداي شعارها مي‌آيد و قطع مي‌شود. با صداي اولين گلوله ديگر صدا به‌كل قطع مي‌شود. بعد از آن صداي دو گلولهٌ ديگر مي‌آيد. چند لحظه بعد حاج مجتبي كلت به‌دست بر مي‌گردد و مي‌نشيند روي صندليش. با غضب به‌علي آقا نگاه مي‌‌كند و مي‌پرسد:‌«خب، حالا امام رو قبول داري؟». علي آقا به‌من نگاه مي‌كند. مي‌خواهم پاره پاره‌اش كنم. اما او چشمهايش را مي‌بندد. مشتهايش را به‌هم فشار مي‌دهد. سرش را بالا مي‌گيرد و اين بار اصلا من و من نمي‌كند. فرياد مي‌زند:‌«نه ديگه...حباب تركيد».
برگرفته از سايت
رگبار
2دي67